دسته گل های دخملی مامان ( یک تجربه بد )
دخملی تازگی ها خیلی شیطون شدی باور کن دیگه گاهی صبرم تموم میشه و به قول عمو مجید با گفتن مشاور هم جواب نمیده که آروم بشم . دیروز وقتی داشتم توی آشپزخونه واستون غذا درست میکردم شما لطف کردید و از روی مبل اومدید قسمت بالای اون از اونجا هم تشریف آوردی روی میز ناهار خوری وقتی برگشتم باورم نمیشد چطوری اومدی بالا . جدیدا هم که یاد گرفتی وقتی بهت میگم بیا اشاره میکنی با دست و میگی که تو بیا اونوقت که دلم میخواد بکشمت دخملم . همه اینها به کنار 17 دی بود که رفتیم خونه خاله اشی ، واسمون ماکارانی درست کرد و قرار بود که بریم بیرون واسه خودمون . در حال آتیش سوزوندن بودی که متوجه شدیم رفتیک یه برگ از گل خاله رو چیدی و واسه خودت داری میخوری سر...
نویسنده :
ماماني
19:22







